من اینجام

www.nazaninkazemi.com

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥


 

seconds

You will be redirected to the script in

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

من اینجام

http://nazaninkazemi.com

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥


 

ساعت نزديک ۴ صبح
تو
بيداری...
ماهِ تقريبآ کامل اتاقتو روشن کرده و داری به اين فکر ميکنی که چه بايد بکنی...
به بالهات فکر ميکنی که يکجا جا گذاشتی...برای پرواز به اونها نياز داری...
به داشته ها و نداشته ها فکر ميکني...
به آدمها...
به حضورها...
به نگاهها...
به انتظارات آدمها...
به سردردهای عذاب آورت که دو هفته است قطع نشده...
به خون دماغ های مکررت که فقط همه رو نگران کرده و تو بی تفاوت ازش ميگذری...
به سکوت آزار دهنده ات مقابل ماما که میپرسه جريان چيه و تو نميتونی بگی...
به گيج خوردن خودت وسط دنيايی که بهش متعلق نيستی...
به ...
به همه چيز و همه کس...
به يه دوست که بی هيچ حرفی همدم تمامی آشفتگيهات شده...
و به خودت...

 

زمان داره ميگذره و تو داری دست و پا ميزنی برای پريدن...داری بيشتر غرق ميشی...تو توهم گير افتادی...
بلند شو...

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥


 

ديگه عادی شده رفيق...
ديگه کاملآ عادی شده...
سخت نگير...
ميگذره...
اين نيز ميگذرد

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥


 

اون صداقته کجاست؟

 

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥


 

گاهی اوقات وقتی تنهايی يهويی ميری سر عکسهای قديميت و يه عالمه خاطره و فکر مياد تو مغزت...
قبول دارم که گذشته سهم بسزايی تو حال زندگی من داره اما ...
۳۰۰ تا عکس چيز کمی نبود ...۳۰۰ تا عکس پر از حرف و خاطره و ...
هر چند ميدانم گذشته گذشته است و آينده در راه...
منطقم داره غلبه ميکنه بر تمامی احساسات و عواطفم...
 
بايد رفت و ديد و شکست و هيچ نگفت...
 
اين جملهء لوتوس رو دوست داشتم:
می دانم کلماتم در باورت نمی نشينند...
می دانم

 

 

****
دم نوشت:
دخترک قصهء من زود ميشکنه

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥


 

بايد ديد و گذشت و نديد...

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥


VIVA ITALIA

تو اين غمگينی من خيلی خوب بود که ايتاليا برد...
 
****
يه وقتايی فکر ميکنم اگه دوستام نبودن من دق ميکردم!
****
يه وقتايی از خر بازی های خودم خوشم مياد...
من
نمی خوام
مثل بقيه
باشم.
 
روشنه؟

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥


 

آهای دوره گرد پير
دورم مگرد
خسته ام و ...
دلتنگ

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥


 

کلی کار هست تو روزنامه...کلی فکر هست...کلی غم و کلی دلتنگی...
اگه بايستم زمان ميگذره و من موندم با يه عالمه کار...
دارم با زمان ميدوم...
با زمان کار ميکنم ...
با تک تک عقربه هايش فکر ميکنم و
در تک تک ثانيه هايش دلتنگی...

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥


 

تو فکر يک سقفم...

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥


 

فقط يک حس...
شايد زودگذر...شايد ماندنی...
و شايد...
 
 
آنچه ماندنيست ورای من و  توست ...

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥


 

از آنچه می گذرد کنار گير
آرامش ژرف پيداست...
 
تعاليم گائوتمه بودا

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥


 

درسته...
خيلی چيزها فراموش ميشن...
مثل اون آهنگ فرانسوی که عاشقش بودی...مثل خوردن بستنی و توت فرنگی با ابسولوت...مثل خوردن قهوهء تلخ ِ مخصوصت تو شوکا...
همه چيز...
حتی همهء اون حسهای عجيبِ عميق...
 
تنها چيزی که به جا ميمونه گوشواره هاست و يه تصويرِِ ِ گنگ از چشمهای رنگيت...
يه چيزی رو ميدونی؟
چشمهات هم مثل خودت تکليفشون با رنگشون روشن نبود...نه سبز...نه عسلی...نه طوسی...
هزار رنگ بود...
 
 
*****
از آهنگهای فرانسوی متنفرم...از قهوه خوردن و
از عکاسی

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥


 

آقای خدا
با سلام
 
ببينين شما خدايين...درست...شما همه چيز رو ميدونين...درست...بر منکرش لعنت...
يه چيزی فقط
لطفآ
خواهشآ
اين بار اشتباه نباشه...
جدآ باهاتون قهر ميکنم...درست مثل يه کودک ۵ ساله!
 
 
با احترام
من

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥


 

يه تلخی ِ خاص...يه دلشوره...چرا؟

 

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥


 

من به اين نمی گم حضور...

 

 

 

پی نوشت
بالاخره سردرد ديشب روانهء بيمارستانم کرد...

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥


 

همه منتظر يک فرصتند...کسی روح له شده ات رو نميبينه...

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٥


 

حرفی نيست جز سکوت و سکوت و تلخی سکوت....

  
نویسنده : banoyeordibehesht ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥