ساعت نزديک ۴ صبح تو بيداری... ماهِ تقريبآ کامل اتاقتو روشن کرده و داری به اين فکر ميکنی که چه بايد بکنی... به بالهات فکر ميکنی که يکجا جا گذاشتی...برای پرواز به اونها نياز داری... به داشته ها و نداشته ها فکر ميکني... به آدمها... به حضورها... به نگاهها... به انتظارات آدمها... به سردردهای عذاب آورت که دو هفته است قطع نشده... به خون دماغ های مکررت که فقط همه رو نگران کرده و تو بی تفاوت ازش ميگذری... به سکوت آزار دهنده ات مقابل ماما که میپرسه جريان چيه و تو نميتونی بگی... به گيج خوردن خودت وسط دنيايی که بهش متعلق نيستی... به ... به همه چيز و همه کس... به يه دوست که بی هيچ حرفی همدم تمامی آشفتگيهات شده... و به خودت...

 

زمان داره ميگذره و تو داری دست و پا ميزنی برای پريدن...داری بيشتر غرق ميشی...تو توهم گير افتادی... بلند شو...

/ 0 نظر / 15 بازدید